قیدار خان
«هو العطوف»
خوشنامی قدمِ اوّل است... از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدمِ بعدی بود... قدمِ آخر، گمنامی است... طوبا للغرباء! (پیغام آقاسید گلپا به قیدارخان)
«قِیدار» آرمانمردی است در ذهن رضا امیرخانی. آرمانمردی که هر جا و هر زمان که بیپناه و ناامید میشوی خدا او را برای کمک به تو خواهد فرستاد.
قیدار معجزه نیست. موعود خداوند هم نیست. قیدار آنچنان تواضع دارد که خود را خاک پایِ عزادارانِ نوکران اباعبدالله میداند. با آنکه خداوند روزی بسیار به او بخشیده و چشم حسودان فاسد همه به دنبالش است ولی همچون قارون که شاید اینجا همان «شاهرخ قرتی» باشد طغیان نمیکند و با عَملهی ظلم نمیسازد.
قیدار مردی است که همراه و همقدم آقا تختی - که قوزش نه از سنگینی مدالها که از شدت تواضع بود - بوده. عاشق طیب (شهید) - که متاعی را ندیده خرید - و دست به سینه در خدمت آقاسید گلپا - که پاهایش در زندان پهلوی کبودِ رفاقت شد- است.

قیدار مردی است بیادعا ولی در صحنه صحنهی داستان او را یک مرد خدا میبینی که انگار خدا او را برای مردمان اطرافش به ودیعه گذاشته است تا در دوره ظلمِ پدر و پسری که از حکومتداری جز تصاحب اموال مردمان چیزی نمیدانند به یاری مظلومان بشتابد. آقا سید گلپا را هم به عنوان قبله نمای قیدار ودیعه گذاشته تا دیگر قدمی در در این راه منحرف نشود.
قصدم شناساندن قیدار نبود چون در کتاب به راحتی میتوان او را شناخت. ولی احساسم این است که رضا امیرخانی قصدش شناساندن انسانی است که در عین اینکه در هزاره سوم زندگی میکند ولی خصلت های یک مسلمان مخلص را میتواند در خود بپروراند.
درست است که شاید بتوان بر امیرخانی خرده گرفت که چرا این همه بزرگان را که هیچ خطایی در زندگی نداشته اند رها کرده است و آدمی را به تصویر کشیده است که به قول خودش از خطایی درس گرفته و جنسش مشخص شده است، به عنوان الگو معرفی میکند؟ به نظرم امیرخانی نمیخواسته الگویش را دست نیافتنی جلوه دهد بلکه میخواسته برای عوام الگویی نشان دهد از جنس خودشان که میشود با توکل به خدا و نوکری در درگاه اهل بیت به مقاماتی رسید.
و البته باید دانست که مقامات بالاتر امتحانات سخت تر هم دارد و باید بتوان باز هم با توکل و توسل از آن امتحانات سربلند شد.
در پایان جمله قیدار را بازگو میکنم که داستان بر محور آن میچرخد: «گُندهنامی قدمِ اول است... از گُندهنامی به گَندهنامی رسیدن، قدمِ بعدی بود... قدمِ آخر، گمنامی است!»
«خوشا گمنامان! خوشا گمنامان!»