اشعار جوانی
خوشا نو بهاران و فصل جواني كه بگذشت با دوستان زندگاني
همه كس راتن واندام وجمال است وجواني وين همه لطف ندارد تومگرسرو رواني؟
افسوس كه ايّام جوانـــــــي بگذشت هنگام نشاط و شادماني بگذشت
تا چشم گشوديم در اين باغ، چو گل هفتاد و دو سال زندگاني بگذشت
ز دامنگيري پيري اگر آگاه ميگشتم به دست غم نميدادم گريبان جواني را
جواني حسرتا بامن وداع جاوداني كرد وداع جاوداني حسرتا با من جواني كرد
ز روزگار جواني خبر چه ميپرسي چو برق آمد و چون ابر نو بهار گذشت
فسانه بود جواني، فريب بود اميد درون دام حقيقت قرار و تابم نيست
شباب عمر عجب با شتاب ميگذرد به دين شتاب خدايا شباب ميگذرد
شباب و شاهدوگل مغتنم بود ساقي شتاب كن كه جهان با شتاب ميكذرد
جواني چون سواري بود و بگذشت به گلزاري بهاري بود و بگذشت
دريغا از جواني ، صد دريغا كه آن هم روزگاري بود و بگذشت
موي سپيد ر ا فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريدهام
من جلوه شباب نديدم به عمر خويش از ديگران حديث جواني شنيدهام
به روزگار جواني درود باد درود كه دورة خوش من دورة جواني بود
بر ساحل درياي جواني چو نشينم هر دم گذرد از سر من موج خيالي
خوشاجواني ودورنشاط وعشق واميد كنار سبزه لب جوي و زير سابه بيد
عيش خوش و ايّام جواني همه گوئي چون بوي گلي بود كه همراه صبا بود
روزگارم نام داد و كامراني را گرفت تا زبانم داد، شوق همزباني را گرفت
هيچ داني روزگارحيله گربامن چه كرد سالها عمرعبث داد و جواني را گرفت
افسوس كه ايّام جواني بگذشت دوران نشاط و كامراني بگذشت
تشنه به كنار جوي چندان خفتم كز جوي من آب زندگاني بگذشت
شادي كنيداي دوستان من شادم وآسودهام بوي جواني بشنويد از پيكر فرسودهام
اي سرو كه اسباب جواني همه داري با ما به جفا پنجه مينداز كه پيريم
ايّام جواني كه ز دستم بگريخت گل بود و به همراه نسيم آمد و رفت