اشعار جوانی
مرا ز هجر تو اميد زندگاني كو ؟ در آرزوي توام ، لذّت جواني كو؟
از زندگانيم گله دارد جوانيم شرمندة جواني از اين زندگانيم
مخسب آسوده اي برناكه اندرنوبت پيري به حسرت ياد خواهي كردايّام جواني را
مرا با ياد ايّام جواني به سر سوداي ياري مهوش آمد
جواني خود مرا تنها اميد زندگاني بود دگرمن باچه اميدي توانم زندگاني كرد
خجل شدم ز جواني كه زندگاني نيست به زندگاني من فرصت جواني نيست
بار ديگر گر فرود آري سري با ماجواني داستانها دارم از بيداد پيري با جواني
واعزيزاگوئي آخر گر عزيزت مرده باشد من چرا از دل نگويم واجواني واجواني
نه وصلت ديده بودم كاشكي ايگل نه هجرانت كه جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت
آري آري نوجواني ميتوان از سر گرفتن گر توان با نوجوانان ريخت طرح زندگاني
از شبابم آتشي افروخت در كانون دل هم درآن آتش خدايا خود شباب آمدكباب
تا جـــــــواني ز فقر شكوه مكـــن ثــــــروتي بهتـــــــر از جواني نيست
دل پيران جوان ديدم ولي من جوان بودم كه ناگه پير شد دل
به همنشين جواني پيام باد كه عشق ترا اگر كه فراموش شد مرا ياد است
گر جواني به هدر رفته دل آزرده مباش زندگي چيست به جزبادوهوايي بلبل
اي دل به عشقهاي جواني هوس مكن ترسم دوباره فسق و فساد آورد ترا
مشو از باغ شبابت بشكفتن مغرور كز پيش آفت پيري بود و پژمردن
جواني به بر كرد رخت سفر چــــو پيري رسيد و عصا زد به در
بهار عمر و گل زندگي جواني بود ولي دريـغ كه من قدر آن ندانستم
هر چند به عشرت گذرد نوبت پيري ايّام جـــواني نتــوان كرد فراموش
جواني خوش بود گر بگذراني به وصـــــل دلبري از خود جوانتر
سلامي ساقي ازمن عهدعيش وكامراني را كه چون گل دادهام بر باد ايّام جواني را
جواني را تبه ميسازد اين اندوه ناكامي بسان بادزهرآگين كه ميافتدبه گلزاري
ندانستم چو نيكو قدر ايّام جواني را دلم خون ميشود چون بشنوم نام جواني را
نه تنهاازجواني كام من شيرين نشدهرگز كه كردم تلخ از ديوانگي كام جواني را
جواني و پيري بهار است و دي نه آن دي كه باشد بهارش ز پي
خوشا نشاط جواني، خوشا زمان شباب كه بيخيال، مرا روز و ماه و سال گذشت
سالها چيزي به نام زندگاني داشتم عالمي آشفته با نام جواني داشتم
شكرانة زور آوري روز جواني آن است كه قدر پدر پير بداني
بهره از روز جواني ببرد آن پسري كه ز جان گوش به پند پدر پير كند
شبهاي بهار و عشق و مهتاب مخصوص عوالم جواني
چشم من در زندگي نقش جواني را نديد اين دروغ فاش پنهان آمدوپنهان گذشت
چهار است سرمايه كامراني جواني، جواني، جواني، جواني
جواني شمع ره كردم که جويم زندگاني را نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را
كنون با بار پيري آرزومندم كه برگردم به دنبـــــال جواني كوره راه زندگاني را
درگلستاني كه گيرد دست هرپيري جواني اي جوان سروبالا دستگيري كن كه پيرم
درجواني به طرب كوش كه اين موي سياه شب تار است به افسانه به سر بايد برد
تعلّقم به حيات است وقت پيري پيش كه مفت باختهام موسم جواني را
جواني گفت پيري را چه تدبير كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پيـــــر نغــز گفتار كه در پيري تو خود بگريزي از يار
از همه افسردگيهاي جواني ياد آرم هركجا بينم گل پژمردهاي بر شاخساري
ديدم به دست باد، گلي نو شكفته را گفتم : ببين جواني بر باد رفته را
خميده پشت ازآن گشتند پيران جهانديده كه اندر خاك ميجويند ايّام جواني را
سحرگه به راهي يكي پيـــــر ديــدم سوي خاك خم گشته از ناتواني
بگفتم : چه گم كردهاي اندرين راه؟ بگفتا: جــواني، جـواني، جــواني
جواني در درون دل نهفــته است جواني در نشاط و شور خفتهاست
چو گم شد از دلت عشق هوسباز همـــانــا شــــام پيري گشته آغاز
تبه كردم جواني تاكنم خوش زندگاني را چه سود از زندگاني چون تبه كردم جواني را